آرش برگشت به خونه
وقتی آرش از بیمارستان مرخص شد رفتیم خونه مامانم.واقعا به کمک احتیاج داشتم.خداییش مامانم حسابی بهمون میرسید.حتی نمیذاشت برای یه لیوان آبم از جام بلند شم.
منم خیلی حالم خوب نبود.بخیه هام بدجور درد میکرد.هرچی بیشتر میگذشت بدتر میشد.
نمیتونستم خیلی بشینم.این شیر خوردن آرشم دردسر شده بود.مجبور بودم طولانی مدت بشینم تا به شیر خوردن وادارش کنم.آخر سرم نتیجه نمیداد و فقط خودم اذیت میشدم.
تقریبا دوازده روز بعد بود که کم کم بخیه هام بهتر شد و میتونستم خوب راه برم و بشینم.ولی بازم نمیتونستم کاری انجام بدم.با کوچیکترین فشاری که بهم میومد باز اذیت میشدم.این مدت همش مامانمو دعا میکردم که این همه هوای من و آرشو داره.به خاطر زردی آرش برای من جدا غذا درست میکرد.طفلی اصلا استراحت نداشت.کارای خونه و پذیرایی از مهمونا هم بود.
عذاب وجدان داشتم.همش میگفتم زودتر برگردم خونه خودم تا مامانم لااقل شبا رو راحت بخوابه.
همش به مامانم میگفتم خوش به حالت چه حوصله ای داری.این همه کار میکرد یه بام شکایت نکرد.از منم کمتر میخوابید.آرش که خواب بود منم تا نزدیک ظهر میخوابیدم.
چهار پنج شب آخرم مامانم کنار آرش میخوابید.
من و آرش رو تخت خواهرم میخوابیدیم.من خیلی گرمم میشد.مامانم سرماییه.یه شب که از گرما می نالیدم به زور منو پایین آورد و خودش پیش آرش خوابید.آخه پایین خنکتر بود.رو تخت گرم بود.
شب اول رو تا خود صبح راحت خوابیدم.
از اون شب به بعد هر کاری کردم مامان قبول نمیکرد خودم کنار آرش بمونم.منم در کمال تعجب تو طول شب اصلا بیدار نمیشدم.مامانم خودش همه کارای آرش و انجام میداد.هرچیم قسمش میدادم بیدارم کنه نمیکرد.فقط دمه صبح دیگه خودمم بیدار میشدم.این بود که تصمیم گرفتیم برگردیم خونه تا مامانم کمی استراحت کنه.
از خدا میخوام همیشه به مامانم سلامتی و عاقبت به خیری عطا کنه.
جمعه پیش می خواستیم برگردیم خونه که مامان نذاشت.
دوشنبه خواستیم برگردیم خونه دوستای مامانم اومدن دیدن آرش.سه شنبه یکی دیگه از آشناهامون اومد.همینطور به خونه برگشتنمون عقب میفتاد.
تا اینکه بالاخره چهارشنبه بیستم فروردین موفق شدیم برگردیم خونه.
از ظهرش مامانم همش با آرش حرف میزد.میگفت تو بری من پیش کی بخوابم.مامانم خیلی بهتر از من بهش میرسید.کلی باهاش حرف میزد.
برای سینه گرفتنشم کلی دعا میکرد.هر بارم سعی میکردیم بهش شیر بدیم همش دعا میکرد و قرآن میخوند تا سینمو بگیره.ولی آرش لجبازتر از این حرفا بود.
آخرین باری که از خونه رفتم آرش هنوز به دنیا نیومده بود.
مامان گفت رفتی خونه براش اسفند دود کن.ولی یادم رفت.
روز بعد براش اسفند دود کردم.
از بیست و هفت اسفند خونه مامانم اینا بودم.به جز اون چند روزی که رفتیم خونه پدر همسری.
وقتی از اونجا اومدیم دلم گرفت.به اونجا عادت کرده بودم.آخه بیست و چند روز اونجا بودم.بالاخره که باید برمیگشتم.فقط دیر و زود داشت.
پسرگلم به خونه خوش اومدی.








آرش برگشت به خونه 
